كوچه تنهاست هوا تاريك است
در اتاقي تنها
مقطعي مي سايم
نيمه شب گم شده است
در دلم فانوسي است
مقطعم پنجره اي است
رو به بينش رو به علم
چون به ان مي نگرم
سايه ها چون بادي است كه از آن مي گذرد
و منم فرهادم كه به كُه مي يابم
تا به شيرين وجودم برسم
مقطعم مي افتد
واي انگار دلم مي شكند
اشك در حلقه چشمان شبم مي رقصد
بر خودم مي نگرم
چه عبث پيمودم
در ركوع مي شوم و باز به دنبال دگر مي گردم
نيمه شب گمشده است